نگین انگشتر (روستای گرمه)
ادبی
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کارِ دگر خرم آن روز که با دیده گریان بروم تا زنم آب درِ میکده یکبار دگر معرفت نیست درین قوم خدا را سببی تا برم ، گوهر خود را به خریدار دگر یار اگر رفت و حقِ صحبت دیرین نشناخت حاش لله که روم من ز پیِ یار دگر گر مساعد شودم دایره چرخ کبود هم به دست آوَرَمش باز بپرگار دگر عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند غمزه شوخش و آن طره طرار دگر راز سر بسته ما بین که به دستان گفتند هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر هر دم از درد بنالم که فلک ، هر ساعت کُندم قصد دل ریش به آزار دگر باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر
پیوندهای روزانه
پيوندها
|
|||
![]() |